تبليغاتX
خدا یکی... یار یکی... دل یکی...دلدار یکی

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست.
نگفتم:عزیزم این کاررا نکن.
نگفتم:برگرد
ویک بار دیگر به من فرصت بده.
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟
رویم را برگرداندم.
حالا او رفته ومن
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم
نگفتم عزیزم .متاسفم
چون من هم مقصر بودم .
نگفتم :اختلاف ها را کنار بگذاریم.
چون تمام آنچه که میخواهیم عشق ووفاداری ومحبت است.
گفتم :اگرراهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد. .
حالا او رفته و من
تمام چیزهایی را که نگفتم .می شنوم.
اورادرآغوش نگرفتم واشک هایش را پاک نکردم
نگفتم :اگر تو نباشی
زندگی ام بی معنی خواهد بود .
فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد.
اما حالا تنها کاری که می کنم
گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم .
نگفتم: بارانی ات را درآر...
قهوه درست می کنم و با هم حرف میزنیم .
نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست.
گفتم :خدا نگهدار.موفق باشی.
خدا به همراهت .او رفت.
ومرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

منبع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 5:24 قبل از ظهر  توسط   | 

صدای گام های معصومش را می شنوم.پله ها را یکی یکی پشت سر می گذارد تا به انتها می رسد.نه من تاب دیدن او را دارم،نه او تاب دیدن مرا.صدای گام هایش رساتر شد.دیگر دو سه گام تا در اتاق فاصله ندارد.خدایا! چه کنم؟ تمام تنم داغ شده است. می دانم او نیز با دیدن من هول می شود و مثل همیشه دست و پایش را گم می کند.

اکنون دیگر به پشت در رسیده است.ترانه ای که زیر لب دارد گوشهایم را نوازش می دهد.

خدایا! خدایا! هیچ پناهی نیست؟ به کجا روم؟

دستگیره را در دست می چرخاند و در باز می شود.نگاه هایمان در هم قفل می شوند.و دیگر صدای ترانه اش را نمی شنوم.بلکه هراسان جیغ می کشد:

 

سوووووووووووووووووسک!!!!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386 11:40 بعد از ظهر  توسط   | 

زخم های عشق >>

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .

 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا

 مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا

 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا

 تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا

 پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا

 خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا

 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم  اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 10:59 بعد از ظهر  توسط   |