میرسد روزی که بی من مرگ عشقو میکنی باور /خط به خط نامه هایم را روزگاری میکنی از بر/ میرسد روزی که بی من روزهارومیکنی پرپر/ داغ من برروی موهایت می نشاندگردخاکستر /ای که تاخون دررگ من شورمستی میزنی/ دررگ سردحیاتم نقش مستی میزنی/ میرسدروزی که بی من حلقه بر در میزنی
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 5:39 بعد از ظهر توسط
|
قفس داران سكوتم را شكستند/دل دائم صبورم را شكستند به جرم پا به پاي عشق رفتن/پروبال عبورم را شكستند مرا از خلوتم بيرون كشيدند/چه بي پروا حضورم راشكستند تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي روياي دورم را شكستند
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 5:36 بعد از ظهر توسط
|
yalda yani yademoon bashe ke zendegi inghadr kotahe ke 1 daghighe bishtar ba ham budan ro bayad jashn gereft yalda mobarak
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 5:35 بعد از ظهر توسط
|
jik jik jik jik jik jik jik jik jik ( 1 jik be in ezafe kon befrest bara nafar badi) sar shomariye joojehaye akhar paiz shoro shod. shab yalda mobarak
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 5:33 بعد از ظهر توسط
|
عید سعید قربان بر همهء مسلمانان مبارک
عیدغدیرخم برهمهءشما مبارک
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 1:44 قبل از ظهر توسط
|
بنام تنها تک سوارقافله عشق من ساعتم را با چشمهای تو تنظیم می کنم من روی شاخه های نگاه تو برای دلم تاب می بندم خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهی های یاد تو جدا نشوند کاش می توانستم در سواحل سکوت تو بنشینم و با صدف آرزوهات بازی کنم کاش دیوار ها لبخند یاسها را سد نمی کردند کاش پنجره ها به سوی نگاه تو باز نمی شدند من برای آنهایی که بعد از من به دنیا میایند قطعه ای از دل تو را خواهم سرود.نگاه کن دنیا به سرعت از کنارم عبور می کند کی می خواهی با دلم احوال پرسی کنی کی می خواهی با دلم حوال پرسی کنی کی می خواهی دستهای تشنه ام را لمس کنی هنوز جای دستهایت را روی سرم حس می کنم باید یک نفر دستهایم را می گرفت نگفتم تو بیا بگیر نگفتم روزگارم مانند جمعه دلگیر و تنهاست هر چه نگفتم تو هم هیچ نگفتی هر چه هم که گفتم نبودی که جوابی بدی صبر کن زمانی بمان . چیز زیادی نمی خواهم فقط محتاج سهمی و قطره ای از نگاه تو هستم زندگی از آن تو فقط نگاهت را به من ببخش

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 5:19 بعد از ظهر توسط
|
نون و پنیر و محمود

محمود چقدر بلا بود!
نون و پنیر و سفره پیتزا غذای کفره
نون و پنیر یه بسته انرژی داره هسته
نون و پنیر یه هفته تو سفره ما نفته
نون و پنیر و خامه باز که نوشتی نامه
نون و پنیر تبریز احمدینژاد بهپا خیز!
درست کنار گوش ما یه آمریکا نشسته بود
این آمریکای بنون و پنیر و محمود محمود چقدر بلا بود!





+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:30 بعد از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 2:22 قبل از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 2:2 قبل از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:58 قبل از ظهر توسط
|
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:56 قبل از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:53 قبل از ظهر توسط
|
ترکه می ره جهنم دمپایشو پرت می کنه تو بهشت می گه خدایا برم بیارم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:51 قبل از ظهر توسط
|
ازتو شکایتی ندارم می رم وغم های دل جا می گذارم
اسیرزلف تونمی شوم من خسته ای بی تاب وبی قرارم
سراچه ی دل من با غم وغزل سراید شاید شبی عاشقی
به خواب من بیاید هر جا روم نشان عشق
هرجا روم غریبگی هر زمانی زمان عشق
از چشمه زلال عشق من جرعه ای بنوشم
حالا که اسم ویاد تو شده فراموشم
من بی قرارم،بی قرارم
می روم تو را جا می گذارم دوستت دارم سحر






+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:32 قبل از ظهر توسط
|
سهمیه بندی بنزین موتورگازی اعلام شد:روزی سه قاشق مربا خوری


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:31 قبل از ظهر توسط
|
یه گوسفنده قرص اکس میخوره،می ره سرجاده می گه :دربست تا کشتارگاه



+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:29 قبل از ظهر توسط
|
تشنه ی احساس و گدای عشق ومحبت تو هستم ،تا تو کنارم هستی،من آسوده ام،آرام وخاموش.عشق تو مرا لبریزکرد
دوستت دارم سحر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:15 قبل از ظهر توسط
|
می خوام رو سنگ بنویسم که چقدر دلم برات تنگ شده بعد با همون سنگ بزنم توی سرت تا بفهمی دلتنگی چه دردی داره سحر
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 1:3 قبل از ظهر توسط
|
تو این بیگانه بازار من موندم و بار غمت...من موندم و حدیث عشقی کوتاه...انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو...گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن...چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره...چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق...تنها هستن...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارش ...شکایت دارن...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگه درد عشقه...خون اول بیرون میاد بعد میسوزه..اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد..چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن...چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره...آره...سوالهات یادمه...و من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی مهاجری بیش نبودم با بهونه هات تنهام

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 4:29 بعد از ظهر توسط
|
یه روز یه خروسه به مرغه میگه نوک میدی ؟
مرغه با عشوه میگه نه .خروسه میگه خوب به جهنم با خودکار مینویسم 
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 0:29 قبل از ظهر توسط
|
من بزوودی همه تون رو لینک می کنم
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 2:7 بعد از ظهر توسط راضیه
|
|
چارلی چاپلین میگه : شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص
عشق و دوست داشتن عشق نيروي است در عاشق كه او را به طرف معشوق مي كشاند و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست كه دوست را به طرف دوست مي برد......... عشق غذا خوردن يك حريص است...... دوست داشتن در سرزميني بيگانه يافتني است...... عشق جنون چيزي جر خرابي و پريشاني نيست ... اما دوست داشتن در اوج معراج از سرحد عقل فراتر مي رود به قله بلند افتخار
جملات رمانتيک ويژه پيچوندن : - آرزوي من خوشبختي توست، با من باشي يا نباشي فرقي نميکنه!! - خودم هم نمي دونم چيکار ميخوام بکنم.نميخوام تو به آتيش من بسوزي!!! - تو هم خوشگلي،هم باهوشي،هم زرنگي.. .آدمهايي خيلي بهتر از من گيرت مياد!! - ما مدلهاي ذهنيمون با هم فرق ميکنه!! هيچ پروسيجري براي تلفيق اين دو مدل نداريم!! - تاکيد مداوم بر برخي جملات شريعتي:"اگر عشق دوام يابد،به ابتذال ميکشد
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 2:54 بعد از ظهر توسط
|
اگر كسي رو دوست داري نه براش ستاره باش نه آفتاب چون هر دوشون مهمون زود گذرن فقط براش آسمون باش كه هميشه بالاي سرش باشي
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 11:4 قبل از ظهر توسط
|
agar ashegh shodio mikhay be eshghet beresi be tosiehaye zir tavajoh kon
.............
.............
..............
..............
.................
.................
.................
.................
..................
..................
.....ey sheyton mocheto gereftam hala taraf ki hast?
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 10:58 قبل از ظهر توسط
|
دنیا رو بد ساختن ..
کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد ..
کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری ..
اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد
به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 10:55 قبل از ظهر توسط
|
عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست صدقه است
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 10:52 قبل از ظهر توسط
|
دل فدای خاطر زیبـــــای دوست...
راضیم بر انچه خاطرخواه اوست...
تا که عالم باقـــــــــی و دل ماندگار
مهر او دارم به جان و خون و پوست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 10:51 قبل از ظهر توسط
|
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 10:47 قبل از ظهر توسط
|
الکساندر دوما ميگه : هيچ وقت قول يک پسر بچه را جدي نگير اما هميشه از تهديدات يک دختر بچه بترس
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 1:4 قبل از ظهر توسط
|
آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد. پروفسور محمد حسابي
نويسنده معروفي ميگويد: زن مانند كروات است. هم زيبايي به مرد مي بخشد و هم گلويش را فشار ميدهد
يه استقلاليه ميره کتاب فروشي ميگه آقا شما کتاب استقلال قهرمانو داريد؟ مغازه دار ميگه نه آقا ما کتابهاي تخيلي نداریم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 8:10 بعد از ظهر توسط
|
|
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست. نگفتم:عزیزم این کاررا نکن. نگفتم:برگرد ویک بار دیگر به من فرصت بده. وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟ رویم را برگرداندم. حالا او رفته ومن تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم نگفتم عزیزم .متاسفم چون من هم مقصر بودم . نگفتم :اختلاف ها را کنار بگذاریم. چون تمام آنچه که میخواهیم عشق ووفاداری ومحبت است. گفتم :اگرراهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد. . حالا او رفته و من تمام چیزهایی را که نگفتم .می شنوم. اورادرآغوش نگرفتم واشک هایش را پاک نکردم نگفتم :اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود . فکر می کردم از تمامی آن بازیها خلاص خواهم شد. اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم . نگفتم: بارانی ات را درآر... قهوه درست می کنم و با هم حرف میزنیم . نگفتم:جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست. گفتم :خدا نگهدار.موفق باشی. خدا به همراهت .او رفت. ومرا تنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم
منبع |
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 5:24 قبل از ظهر توسط
|
دیروز تو را دوست داشتم
چون به خیال برگشتنت هر روز می گریستم
و در انتظار شیرین لحظه های بی تو بودن را تحمل می کردم.........
تا دیروز باور تنها یی برایم معنا نداشت.........
تا دیروز دستانی سرد و تنها را نمی فهمیدم...............
تا دیروز قصه ی انتظار برایم معنا نداشت...........
تا دیروز شبهای تنهای با یادت سبزوزیبا می کردم...............
اما امروزتنها ترین لحظه های انتظار را بی تو می گذرانم..................
امروز تنها ترین تنهایی را حس کردم.................
امروز دستانی سردو تنهاناباور
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 2:56 قبل از ظهر توسط
|
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو،
يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است
و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 2:16 قبل از ظهر توسط
|
|
يه جاپني بعد از 15 سال به يه مورچه ياد ميده که با چوب غذا بخوره بعد اون رو مياره تو ميدان تا به مردم نشون بده مردم هم دور تا دور واميستن تا نگاه کنن يه ترکه داشته از اونجا رد ميشده ميبينه همه عقب واستادن يه مورچه هم اون وسط هست ميره جلو مورچه رو له ميکنه ميگه اخه مگه مورچه هم ترس داره؟
تركه ميگن اگه انجلينا جولي مادرت بود چيكار ميكردي؟ ميگه تا 40 سالگي شير ميخوردم
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 8:25 بعد از ظهر توسط
|
|
عشق ورزيدن خطاست حاصلش ديوانگي ست عشق ها بازيچه اند عاشقان بازيگر اين بازي طفلانه اند عشق کو ؟! عاشق کجاست ؟! معشوق کيست؟ |
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 3:25 بعد از ظهر توسط
|
در پي کاهش جمعيت پسران نسبت به دختران: درخيابان: دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو! پسر: ايييييييييييش! گمشو! دختر: شماره بدم زنگ ميزني؟! پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم ميشي
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 3:11 بعد از ظهر توسط
|
اسما:
shytan ghalat karde ba to
az adamaye shey tan sefat badam miyad
dige ba man harf nazan
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 9:55 بعد از ظهر توسط
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 4:4 بعد از ظهر توسط
|
راضیه:
مهم نیست گودال آبی باشی یا دریایی بی کران!
زلال باشی آسمان در توست.........
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 2:41 بعد از ظهر توسط
|
عاطفه:
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند.
بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند.
پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند،
بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند.
آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 1:8 بعد از ظهر توسط
|
در باد می وزی که پریشان ترم کنی
ابری شدم نخواه که باران ترم کنی
احرام بسته بودمت از ابتدای عشق
می خواستم چقدر مسلمان ترم کنی
هی سنگ میزنی که دلم دور تر شود
اصلا بعید نیست که شیطان ترم کنی
در هر رگم نیاز تو تزریق میشود
در هر رگم...همیشه که بی جان ترم کنی
تو التهاب یک هیجانی عجیب نیست
از این که پیش امده ویران ترم کنی
من گیج حرف عقربه هایی که میدوند
توتیک...تیک...تیک...که حیران ترم کنی!!

+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 10:54 قبل از ظهر توسط
|
مریم.ج:
bashe ta bad
faghat yadet bashe ba man chi kar mikoni
mano gerye andakhti vali honar nakardi
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 0:21 قبل از ظهر توسط
|
- هزار شاخه گل رز... یه بقل پیچک سبز... یه سبد سیب و انار... میسپارمش به تو... ببر سر 4راه بفروش...سودش نصف نصف
- وقتی یه بار ازدوست (دخترت یا پسرت)ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده
- لحظاتی را طي کرديم تا به خوشبختي برسيم, اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود
- خوردن شيريني خيلي راحته? خوندن داستان شيرين هم راحته? اما پيدا کردن دوست شيرين خيلي سخته! تو چطوري منو پيدا کردي؟
- سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 0:17 قبل از ظهر توسط
|
با نگاهش می گفت مرا دربست می خواهد
(راننده تاکسی)

+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 5:7 بعد از ظهر توسط
|
با بچه ها قرارگذاشتیم برای اینکه حال یاهو را بگیریم
بریم تو یاهو کلمه ی google را سرچ کنیم
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 5:6 بعد از ظهر توسط
|
نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه میلغزد ولی باران نمی داند که من دریایی از دردم به ظاهر گر چه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
قشنگترین صدای زندگی من تپش قلب توست و قشنگترین روز زندگی من روز به تو رسیدن است! کدامین شاخه گل زیبا را به خاطر ما شدن تقدیمت کنم که وجود نازنینت عطر تمام گلهاست...!!!
يارو ميره بهشت شاه رو اونجا ميبينه ميگه جناب شاه ما فکر ميکرديم جهنمي هستيد شاه ميگه قرار بود برم جهنم اما يه رژيم بعد من اومد که اينقدر ظلم کرد که همه ملت گفتند خدا شاه رو رحمت کنه عفو شدم. يارو ميگه حالا چرا عينک آفتابي زدي؟ شاه ميگه بسکه گفتند نور به قبرش بباره نور اينجا زياده مجبور شدم عينک بزنم. يارو ميگه جناب شاه حالا تو بهشت چرا ناراحت به نظر ميرسي؟ شاه ميگه 2 تا حوريه بهم گير دادن هر چي ميگردم 1 آخوند پيدا نميکنم عقدشون کنه BUZZ!!!
اگر ديدی جوانی بر درختی تکيه کرده بزن تو سرش چون جوون بايد رو پايه خودش وايسه!!
گلی گم کردهام در باغ هستی خودت رو لوس نکن اون گل تو نيستی!!
افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم مهم این نیست که قطره باشی یا اقیانوس، مهم این است که آسمان در تو منعکس شود.
خدا رو دوست دارم چون *آی دیش* همیشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پی ام ها* جواب میده خدا رو دوست دارم چون حرفای آدم رو *سند توآل* نمی کنه خدا رو دوست دارم چون هیچ کسی رو *ایگنور* نمی کنه خدا رو دوست دارم چون ، خداست
LOVE L : لنگت پيدا نميشه O : عمرمي V : وجودمي E : انگار اشتباه فرستادم
چاکرتم، خدائیش خیلی با مرامی، خیلی ازت خوشم میاد، با مرام ترین کسی هستی که تو لیست اد من هستی، هر موقع میام آن لاین هستی، هر موقع سلام می کنم جوابم رو میدی، کلاس نمی زاری بگی سرم شلوغه، خلاصه اینکه خیلی دوست دارم یاهو هلپر(Yahoo Helper)!!!!
يارو ميره بهشت شاه رو اونجا ميبينه ميگه جناب شاه ما فکر ميکرديم جهنمي هستيد شاه ميگه قرار بود برم جهنم اما يه رژيم بعد من اومد که اينقدر ظلم کرد که همه ملت گفتند خدا شاه رو رحمت کنه عفو شدم. يارو ميگه حالا چرا عينک آفتابي زدي؟ شاه ميگه بسکه گفتند نور به قبرش بباره نور اينجا زياده مجبور شدم عينک بزنم. يارو ميگه جناب شاه حالا تو بهشت چرا ناراحت به نظر ميرسي؟ شاه ميگه 2 تا حوريه بهم گير دادن هر چي ميگردم 1 آخوند پيدا نميکنم عقدشون کنه BUZZ!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 11:48 بعد از ظهر توسط
|
* برو پايين سر کاري نيست
|-|
|-|
|-|
|-|
|-|
حالا ميخواي نردبونو بردارم اين پايين بموني؟
اگه خواستي يکي هميشه دوستت داشته باشه . . ا گه ميخواي تنهات نذاره . . بهت وفادار بمونه . . ازدواج نکن ................ سگ بخر
اگه می خوای کسی دوستت داشته باشه نقطه ها رو دنبال کن . . . . . دیدی کمبود محبت داری
ميدوني خراب تر از شهر بم شهر ديگه اي نيست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بمتم !!
تا حالا قورباغه پرس شده زير پلاستيك ديدي ؟ يه نگاه به كارت مليت بندازي ميبيني
تو قلبمي تو خونمي تو همه وجودمي . . .رفتم دكتر، ميگه انگل داري
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 9:48 بعد از ظهر توسط
|
چهار قدم تا نوشتن یک مطلب عالی برای وبلاگ
برای داشتن یک وبلاگ موفق و پر بیننده باید مطالب خوب و پختهای داشت و علاوه بر آن باید وبلاگی داشت که مرتب و در فاصلههای زمانی منظم آپدیت شود. اما چگونه میتوانیم پستهای وبلاگمان را پختهتر کنیم و همچنین همیشه در فاصلهی زمانی مقرر برای آپدیت وبلاگ یک مطلب خوب و جذاب آماده داشته باشیم؟ در زیر چهار پله برای رسیدن به این مقصود را توضیح میدهیم:
1- ایدههای خود را یادداشت کنید:
معمولا در حین خواندن مقالات و مطالب دیگران ایدههای جالبی برای نوشتن به نظر شما میرسد ولی ممکن است در همان زمان حوصلهی نوشتن مطلب را نداشته باشید. اما سعی کنید آن ایدهی جالب را برای نوشتن از دست نداده و برای اینکه آن را فراموش نکنید یادداشتش کنید. میتوانید یک فایل txt یا word را برای ثبت عناوین این ایدهها در نظر بگیرید.
2- یادداشتهایتان را مرور کنید:
در پایان روز میتوانید ایدههایتان را مرور کنید . دقت کنید که لازم نیست بقیهی عنوانها را پاک کنید چون ممکن است زمانی دیگر برای نوشتن مطلبی دیگر به کارتان بیاید. در حال مرور ایدههای نوشته شدهیتان نکات کلیدی که به نظرتان میرسد در مقابل آن یادداشت کنید. همچنین وقتی لیستتان را مرور میکنید ممکن است ایدههای جدیدی برای نوشتن نیز به ذهنتان برسد. آنها را نیز به لیست اضافه کنید.
3- ایدههایتان را پرورش دهید:
هیچ معلوم نیست این پله چه قدر طول خواهد کشید 15-20 دقیقه یا یک هفته. به هر حال هر زمانی که فکرتان برای پرورش دادن مطلب آماده بود این کار را بکنید و در موردش بنویسید. یا مطالب جدیدی را که به نظرتان میرسد به مطلب اضافه کنید.
4- پست کردن مطلب در وبلاگ:
وقتی که مطمئن شدید مطلبتان به حد کافی و کاملا پرورش یافته شروع به نوشتن کنید و با استفاده از یادداشتهای گذشتهیتان یک مطلب خوب و کامل بنویسید. گاهی اوقات ممکن است پس از شروع به نوشتن و نوشتن یک مطلب به این نتیجه برسید که هنوز خوب پرورش نیافته است. مطلبتان را جایی ذخیره کرده و مجددا مراحل 2 و 3 را برایش انجام دهید تا کامل و آماده شود. پس از کامل شدن مطلبتان را یک بار بخوانید تا اشکال نگارشی یا املایی در آن نماند.
اگر به همهی موارد بالا عمل کنید مطمئن باشید همیشه پستهای خوب و جالبی در وبلاگتان خواهید داشت. همچنین هرگز برای نوشتن، موضوع کم نمیآورید. دقت کنید که انجام مراحل بالا به معنی توجه شما به وبلاگتان و نیز احترام گذاشتن به خواننده خواهد بود. چنین وبلاگی روز به روز پر خواننده تر و بهتر خواهد شد.
منبع: http://forum.tiraman.com/viewtopic.php?t=312
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 8:3 بعد از ظهر توسط
|
حسش اومد که برا شروع یه چیزی بذارم
/- کاش می شدعشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش مي شد همچو گلها ساده بود سادگي را با تو عالم گير کرد کاش مي شد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش مي شد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد.
/- آرزويم اينست ... اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشي عاشق آنکه تو را مي خواهد و به لبخند تو از خويش رها مي گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 3:59 بعد از ظهر توسط
|
یه قورباغه با یه اردک ازدواج میکنه ... اگه گفتی بچشون چی میشه ؟ ... بچه دار نمیشن ... ترو خدا براشون دعا کن ... داره زندگیشون از هم میپاشه
يه روز يه مرده مي ره مکه ميگه : خدايا توبه . ديگه ترکا رو مسخره نمي کنم . همون موقع يه ترکه مياد مي گه : آقا ببخشيد قبله کدوم طرفه ؟ مرده مي گه : خدايا نگاه کن خودش شروع کردا ...
بزرگترین درسی که از زندگی اموختم ٬این بود که شاید انچه را که امروز داریم ارزوی فردایمان باشد
ميدونی چرا خانم ها کمتر فوتبال بازی می کنند؟ چون کمتر پيش مياد که يازده تا خانم راضی بشن همزمان يه جور لباس بپوشن
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 2:23 بعد از ظهر توسط
|
hatman bekho0n:age ye roozi mitoonesti yek kalame va tanha yek kalame ro az zehnet paak koni, oon kalame chi bood? oon kalame ro be akhare in message ezafe kon va baraye baghiye afraade listet befres : Refigh,marg,tanhayiii,ENTEGHAM,"Dorugh,zendegi, Eshgh, arab , hesadat,sussssk , akhoond ,( fuhnen : zendegi ),Life-hive-love(zilch-/\l2/\/\!T/\-pUnk) Niloo : Love (hooman )..dokhtar,ahmadi nejad,hasrat 2Rough, soEstefaD3 aZ 2kHtar , SiasAt3 EslaM! >>Al!r3zA<<,namard/imi:2khtar=khar/ ZendeGii.... ghoro0r~~~ MaRmOoLaCk~~~ 16salegi!!! ~~~sallam_ princess: Do0oset daram!_ sheyto0n: NEFRAT!!! mahsaKHIANAT*khoshgele:kine*joojoo l3ihovi@t: kineo nefrat,Khodaya,bachegi/ESHGH/jahanam/sheytan/ jodayi/delbastan be kasi ke dooset nadare, khianat,nefrat.kine,badbini
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 11:20 قبل از ظهر توسط
|
يا رب اي کاش آشنايها نبود يا به دنبالش جدايي ها نبود يا که او با من نمي شد آشنا يا که من از او نمي گشتم جدا
انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی اوژن استوا
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 11:19 قبل از ظهر توسط
|
اگر كسي را دوست داري ...
* این چند روزه که نبودم همش دنبال کارهای تسویه حساب دانشگاه و همین طور شرکت قبلیم بودم. دانشگاه که گیر کرد! چون به مرحله پایانی رسید و باید یک عدد ضامن داشته باشم که الحمدالله بنده چنین ضامنی رو توی تهران ندارم! (که یا کارمند دولت باشه و یا اگه شغل آزاد داره باید پروانه کسب داشته باشه!)
تسویه حساب شرکت قبلیم که از اول هم معلوم بود قضیه اش فقط پیچاندن من و اعصاب خوردی هست! طلب من از اونها حدود ۳ میلیون و خورده ای هست در حالیکه امروز قرار بود فقط ۲۰۰ هزارتومنش رو بهم بدن که اونم توی آخرین لحظه فرمودن ندارن که بدن! و جالبتر اینکه فرمودن اصلا قولی نداده بودن که به من بدن!!!
از وقتی که از اونجا اومدم بیرون نه پولی به من دادن نه چک و نه سفته ای! حالا خودتون رو بذارید جای خانواده من و محصوصا پدرم که از ماه سومی که از اونجا حقوق نگرفتم مدام به من میگفت زهرا اونجا نرو! اونها کار بلد نیستند! اونوقت من مدام باهاش صحبت میکردم که نه اینطوری و اونطوری! حالا هم اینطوری سرخورده شدم!!! متاسفانه اعتماد پدرم رو هم به کار خودم از دست دادم.
متاسفانه این شرکت اولین تجربه کاری فول تایم من بود که به افتضاح کشیده شد:( خدا میدونه چه سرنوشتی در انتظار اون پولا هست! از شنبه فقط قرار بوده ۲۰۰ هزارتومن بهم بدن اینطوری می کنن خدا میدونه بقیه اش چی میشه؟!
واقعا برای یکسال کار و تلاش صادقانه خودم چیزی جز تاسف ندارم. علاوه بر حدود ۱۲ تا ماژول که من برای اینها طراحی کردم نظام تولید نرم افزارشون رو هم نوشتم (این شرکت فاقد این نظام بود!!) تعهد کاری یه قرارداد دوطرفه است در حالیکه متاسفانه اینهمه که اونها به خودشون اجازه دادن انواع و اقسام جریمه ها رو اعمال کنن، هیچ تلاشی برای پرداخت و حتی قدردانی هم نمی کنن! امروز وقتی نا امید شدم واقعا نمیتونستم جلوی گریه خودم رو توی مترو بگیرم...
* یه چیزی که من توی این مراحل تسویه حساب و شوت شدن از اینجا به اونجا و امضا گرفتنای الکی فهمیدم اینه که خانومای دانشگاه ما چقدر راحت کار آقایون رو راه میندازن! باور کنین اگه منم یه کت و شلوار می پوشیدم (کراواتم اگه میزدم که دیگه نور علی نور میشدم) اونوقت همیشه کارم زودتر راه می افتاد! البته در اون صورت یه ۲۰ سانتی قد کم داشتم!!! توی آموزش کل که حرصم گرفته بود من اونجا منتظر بودم و خانومه تا پسره رو دید گفت: بله آقا کارتون چیه؟!! گفتم که من زودتر اومدم اما دختره اصلا به روی خودش نیاورد! تازه اونقدر که با پسره خوش و بش کرد تا منو دید اخماش تو هم رفت!!! پسره هم خیلی زودتر کارش راه افتاد و بعدشم برگشت به من گفت: وقتی تعداد آقایون کمتره بایدم خانوما این ملاحظات رو انجام بدن!!! از اونجا به بعد هر جا توی سالن منو میدید نیشش باز میشد! خدا وکیلی خیلی دلم میخواست این کلاسری که توی دستم بود رو محکم بکوبم روی کله اش! ولی حیف که همه مدارکم توش بود و بعدشم اونجا نا سلامتی آموزش کل بود!!!
* از اون مهمتر سوتی شیک بنده بود. اصولا زهرای بدون سوتی به خودی خود معنا نداره!! باور نمی کنین که توی این مدت تسویه حساب چندین بار داشتم از تشنگی هلاک میشدم و بدون اینکه یادم باشه ماه رمضانه و بنده ام روزه ام رفتم آب خوردم:) واقعا دست خدا درد نکنه اصلا یادم نبود ها:دی
یه بار وقتی با سرعت تمام رفتم سراغ آب سرد کن و یه دو سه لیتری آب خوردم وقتی برگشتم دیدم یه گله پسر توی یه ردیف وایستادن نچ نچ می کنن ها، ولی اصلا نفهمیدم واسه جی؟!! بعدش که اذان ظهر شد و میخواستم برم مسجد دانشگاه نماز بخونم تازززه یادم اومد! خدا میدونه چه فکرایی کردن!!!
* خدا وکیلی دانشجوی نمونه به من میگن!!! توی کتابخونه فنی پردیس مرکزی عضو بودم بدون اینکه کتابی گرفته باشم! توی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران که همه خودشون رو واسه عضویت توی اونجا می کشن، که اصلا عضو نبودم!!! توی کتابخونه فنی امیرآباد هم اصلا عضو نبودم:) اونوقت هی غر میزنم که چرا معدلم بالای ۱۷ نشده :)
* آقا ما سالها بود که میخواستیم یه نقد راجع به این سریال آخرین گناه (شبکه ۲) بنویسیم که دیدیم مژگان خانوم صد برابر زیباتر حرف دلمان را زده:
سریال ِ «آخرین گناه» شله قلمکارترین آشی ست که یک کارگردان ناشی میتواند از فیلمنامهای ناشیانه بسازد. اینکه کسی با عمل چشم ِ سر، چشم ِ دل پیدا کند، آن هم فقط با یک چشم و آن هم فقط با عمل پیوند قرنیه! جلالخالق دارد واقعاً. شما اینطور فکر نمیکنید؟ از آن بدتر، زندگی ِ شغلی شخصیت اصلی سریال است به عنوان یک پزشک که آبروی هرچه پزشک است میبرد. کدام پزشک به همین راحتی مطبش را تعطیل میکند؟ اصلاً اخلاق ِ پزشکی چنین اجازهای جز در موارد ضروری به پزشک نمیدهد که مریض ِ دارای وقت ِ قبلی را بگوید که به سلامت...از این گذشته، من در فکرم که این آقای دکتر با این وضع طبابت و مدیریت، از کجا نان میخورد؟
* به به:) چه کتابهای زیبای خوردنی ای:) چه دقتی:) چه عکاس نکته سنجی:) چه كتابدارهايي:) ای کاش همه کتابها به شکل میوه ها بودن:) اونوقت همه مدام کتابخون میشدن. اللخصوص من که مصرف میوه ام بیشتر از غذاهاست:)
* بهای یک رویا (بهتون توصيه مي كنم كامل بخونيد. متن از وبلاگ فارسي انوشه انصاري گرفته شده. واقعا زيبا نوشته. مرسي از نويسنده با اينترنت)
شما حاضرید چقدر برای تحقق رویاهای خودتون بپردازید؟ آیا رویای شما ارزش حقوق یک ماه شما رو داره؟ یا شاید حقوق یک سال؟ شاید بهای اون به اندازه پساندازی باشه که برای دانشگاه فرزندتون کنار گذاشتید. آیا به اندازه تمام حقوق بازنشستگی شما میارزه؟ به از دست دادن عضوی از بدنتان چه طور؟ آیا ارزش اون رو داره که برای آن بمیرید؟ قیمت واقعی یک رویا راستی چقدره؟
من جوابی برای این ندارم اما فکر میکنم پاسخ این پرسش برای هر کسی متفاوت باشه. خود من ، همیشه آماده بودم و هنوز هم هستم که زندگی خودم رو برای تحقق رویاهام فدا کنم.
یک بار کسی از من پرسید : اگر بدونی تمام مراحل سفری که پیش رو داری با خطر همراهه، بازهم ادامه میدی و من به او جواب دادم: من حتی اگر می دانستم که این سفر هیچ بازگشتی نداره و یک بلیط یک طرفه خواهد بود، لحظهای در سفرم تردید نمیکردم. به هر حال برای آژانس فضایی روسیه چیزی که مهمه پولیه که پرداخت میکنم و زندگی من در درجه دوم قرار داره اما به هر حال من این سفر رو انجام میدم.
اما پول من از کجاآمده ؟ به شما میگم. از کار سخت، از ریسکهایی غیر قابل باور و فداکردن خیلی از چیزها که من و خانوادم برای به دست آوردن هدف مشترکمون از دست دادیم.
آیا ما حق داریم با پولی که بسختی به دست آوردیم چنین کنیم ؟ من فکر کنم این اجازه رو داشته باشیم! اما آیا این به معنی اونه که من نسبت به اونچه در جهان اطرافم میگذره بی تفاوتم و به اونها اهمیت نمیدم ؟ خوب اگر اینطور فکر میکنید بد نیست بیشتر منو بشناسید و خودتون تصمیم بگیرید...
...
من به گوشه و کنار ایستگاه سرک می کشم و سعی می کنم همه چیز رو و هر چه رو که دیدم و حس کردم در ذهنم و خاطرم حک کنم .چند بار خودم رو شناور کردم و مثل پرنده ای که خودش رو به دست باد می سپره معلق ماندم تا ببینم به کجا می رسم.
من از پنجره به بیرون نگاه می کردم و با خودم فکر می کردم که چه زمانی ممکنه دوباره چنین منظره ای رو ببینم. سعی کردم چند تا از موسیقی های مورد علاقه ام رو گوش کنم. صبح هنگام صبحانه، آهنگ (Only if you want to do ) اثر انیا را گوش کردم. این اهنگ منو سرشار از انرژی کرد. در طی روز من زمزمه موسیقی “Somewhere over the Rainbow” و “My Favorite Things.” را می شنیدم.
ادامه متن بهاي يك رويا...
* شكسپير: اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده...
دانشجوي زيست شناسي: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... او تكامل خواهد يافت
دانشجوي آمار: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر دوستت داشته باشد، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است
دانشجوي فيزيك: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است
دانشجوي حسابداري: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، رسيد انبار صادر كن و اگر نه، برايش اعلاميه بدهكار بفرست
دانشجوي رياضي: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن
دانشجوي كامپيوتر: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، از دستور كپي- پيست استفاده كن و اگر نه بهتر است كه ديليت اش كني
دانشجوي خوشبين: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... نگران نباش بر مي گردد
دانشجوي عجول: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر در مدت زماني معين بر نگشت فراموشش كن
دانشجوي شكاك: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، از او بپرس" چرا " ؟
دانشجوي صبور: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برنگشت، منتظرش بمان تا برگردد
دانشجوي رشته صنايع: اگر كسي را دوست داري، به حال خود رهايش كن... اگر برگشت، باز هم به حال خود رهايش كن، اين كار را مرتب تكرار كن...
:: نوشته شده توسط زهرا
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 2:40 قبل از ظهر توسط
|
ماشالا به پسرای ایرونی
* من فکر کنم تو زندگیم چند بار به خدا ایمان آوردم. یکیش وقتی بود که گرند کنیون رو دیدم. یکیشم وقتی که تو بیابونای میدوست یه چیزی شبیه این رو دیدم و اگه ندیدهبودم هیچوقت باور نمیکردم آسمون بتونه یه همچین شکلی هم به خودش بگیره و یه همچین ترس و ابهت و عظمتی رو تو نزدیکیت حس کنی. لازم به گفتنم نیست که همهی این اتفاقا و رنگ عوض کردنا ظرف حداکثر سه ربع تا یه ساعت اتفاق میفته...
* كلا از نظر روحي توي وضعيت مناسبي نيستم! كماكان مشكلات پائيني به قوه خودش باقيه. فعلا نميدونم بايد منتظر چي بمونم؟!! خدا وكيلي من تا زماني كه كار ميكردم دلم ميخواست يه مرخصي مفصصل داشتم و استفاده ميكردم. حالام كه بيكارم ميگم دلم ميخواد ديگه برم سر كار و اصلا از اين تعطيلي استفاده نكردم.
البته شايد اگه اين شركت قبلي پولمو ميداد ميتونستم ازش استفاده كنم. فعلا كه هيچي هيچي! حتي اندازه نيازهاي روزمره ام هم پول نداده چه برسه به طلب سه و نيم ميليوني!!!
از اون طرف همه كاراي من نصفه نيمه مونده و همه شونم گيرهايي دارند كه به دست خودم حل نميشن! ضامن واسه تصفيه حساب و گواهي رتبه ام كه سازمان سنجش هنوز نفرستاده و كاريشم نميشه كرد!
يه مدت هم وزارت كشور تقريبا جور شده بود كه برم اونجا اما در كمال زيبايي فرمودند كه خانوم نميخوان:-) حالا واقعا نميدونم آيا در پست من آقا ميخواستن يا كلا خانوم نميخواستن و يا اينكه ؟!!!
هيچي ديگه بيكاري و هزار فكر و خيال كه به سر آدم ميزنه!!! بدترينش هم اينه كه بسيار بد اخلاق و زود رنج شدم! البته من هميشه اشكم دم مشكم بودا! ولي نه تا اين حد كه وقتي دارم اين سطور رو هم مينويسم اشكم در بياد:( اصولا براي دختر كله شقي مثل من اعتراف به ضعفهام خيلي سخته! يكي از بزرگترين ضعفام اينه كه خيلي خيلي خيلييي زود اشكم در مياد! حتي وقتي براي تسويه حساب كه رفتم جلوي مدير ماليمون خيلي سعي كردم عصباني نشم يا اينكه اشكم در نياد! ولي وقتي با بي قيدي تمام جوابم رو دادن هر دو باري كه رفتم تا نزديكيهاي خونه ناراحت بودم و هر يك ربع يه بار گريه كردم! حتي جلوي خودشونم. حتي جلوي مدير عامل. خيلي سعي كردما ولي نشد! نميدونم چرا اينقدر زود رنج شدم. با همه دانشي كه ميدونستم اينا اين رفتارو با من خواهند كرد بازم اينقدر ناراحت ميشم...
تازشم الان كه داشتم مي اومدم يه خانومي توي اتوبوس روبروي من نشسته بود. خيلي شبيه مامانم بود. چند بار هوس كردن بپرم بغلش و ماچش كنم اما روم نشد :((
(الان دارم عين گوريل انگوري گريه مي كنمااااااااا)
* خدا وکیلی ملت ایران در سرعت حرف ندارن! کلا سرعت و شتاب علمی و اینها منظورمان هست. دیشب همسایه خاله ام منو فراخواست که برای دخترش ایمیل درست کنم و بهش اینترنت یاد بدم چون اصلا چیزی بلد نیست و فقط از دوستاش شنیده بود و اونها رو دیده بود.
مام رفتیم یه ایمیل واسه دخمل گلش درست کردیم و بعدشم دخترش گفت که منو آنلاین کن و چت کردن رو بهم یاد بده!
بابا به پیر به پیغمبر هنوز ۲۰ دقیقه هم نشده بود که اون اکانت رو واسش توی یاهو درست کردم و وقتی آنلاین شدم ۲ دقیقه بعدش یه پسره اون رو به لیستش اضافه کرد و شروع کرد به چت کردن!!! منو نمی گی چشم ۴ تا شده بود! گفتم آقا این آی دی ۲۰ دقیقه هم نیست که درست شده چطوری رسیدی بهش؟!! فقط گفت ما اینیم دیگه خانوم پسرای ایرونی ذاتا سرعتشون بالاس!!! شوما دخترا اینو نمی فهمید!!!
خوب شد گفت و ما رو روشن کرد!!! ماشالا به پسرای ایرونی!!! ما واقعا نمیدونستیم تا حالا!!! یعنی می دونستیما ولی شک داشتیم!!! ما هویجوری هاج و واج به سیل پی ام هایی که میفرستاد می نگریستیم و همسایه خاله ام هم میگفت: زهرا جون جوابش رو بده تا نپریده!!!!!!!! معلومه اين دختره هم موقعيت شناس بوده و من نكشفيده بوديم!!
* در راستای این پست افرا و اینکه مام این قضیه رو ۱ روز بعد ایشون فهمیدیم! من و شیوا ساعت ۲ ظهر بالاتر از توانیر وایستاده بودیم. اون موقع تقریبا اونجا خلوت بود. میدونین که ولیعصر عصراش شلوغه!!!
این شیوا هم که خنگتر از من هیچ نمی فهمیدیم چرا اینقدر ماشینا و راننده ها و نگاهها مشکوک میزنن!!! تاااا اینکه یه راننده تاکسی (خدا پدرشو بیامرزه) ما رو سوار کرد و شیرفهممون کرد!!!
جالب اینجاست که راننده تقریبا ۵۰ سالش می شد و بعد از سوار کردن ما و توضیحات مفصله گفت که اون مدت ۲۰ دقیقه ای که منو دوستم منتظر بودیم داشته با راننده دیگه صحبت میکرده و وقتی سوار نمیشدیم اولش فکر کردن ما لز هستیم!!! (منه خنگو بگو که حتی نمیدونستم لز یعنی چی و شیوا با هزار تا نیشگون مجبورم کرد که ساکت شم و وقتی پیاده شدیم واسم توضیح داد) و منتظر راننده خانوم هستیم! بعدش دیدن که طول کشیده فهمیدن ما شوووتیم و از موقعیت مکانی اونجا بی اطلاعیم!!!
تازززه بعد از فهمیدن شیوا خانوم میگه تازه فهمیده اون خانومه که تقریبا سی سالش بوده واسه چه به ما چپ چپ نگاه میکرده! مثل اینکه ما بدون اطلاع و بدون اینکه خودمون بدونیم وارد حوزه استحفاظی(!!!) اون شده بودیم!!! انگار بازار گرفته بوده اوووونجا!!!
خدایا شکرت!!!!! و اما عین متن افرا:
عصری از خیابون ولیعصر جلوی مانتو بلوچ سوار یک تاکسی شدم. راننده یک کمی من و من کرد و گفت: حواستون باشه خانم. اگه این خیابون مسیرتونه، سعی کنید بالاتر از توانیر برای ماشین نایستید! بعد که دید خنگول وارانه نگاش میکنم گفت: آخه این منطقه از خیابون ولیعصر معروفه! نیروی انتظامی هم میدونه ولی تا حالا کاری نکرده!!
(به 2دلیل گفتم اینو، یکی اینکه اگه مسیرتون اونورهاست بدونید دیگه! دوم اینکه اگر بعضی ها در شعرهایشان به رفرنس نیاز داشتند استفاده کنند! پل کریمخان و ستارخان ظاهرا دمده شده!!)
:: نوشته شده توسط زهرا
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 2:38 قبل از ظهر توسط
|
خونه پسراي مجرد!!!
* وای خدا جونم:)
پلیز موستون رو ببرین روی هر کدوم از این گیمبولیهای خوکشل مکشل تا صدای خنده شون رو بشنوید:) خداییش خیلی ناززز و با نمکن:) من اصلا یادم رفت امروز واسه چی ناراحت بودم:-*
واااای پستونکاشون رو ببینین:) اون اولی و دومیه از سمت راست از همه خوردنی ترن:):):)
* آقا من اگه اینو نمیگفتم حتما ناکام از دنیا می رفتم! یکی از معدود چیزهایی که من توی دنیا ازشون به معنای واقعی کلمه متنفر هستم، پسرایی هستند که شکل دختران! یعنی خودشون رو شکل دخترا درست می کنن! دیروز توی مترو از ایستگاه اول تا آخر من هویجوری به یه پسره زل زده بودم و آخرشم نفهمیدم این موجود بالاخره پسره یا دختره! یعنی البته نه تنها من، بلکه سایر مسافرین هم هاج و واج اینو نگاه میکردن! شیوا هم که استاد بین المللی(!!!) برگشته میگه شرط میبنده این دو جنسیه!!!
از دخترایی هم که شکل پسرا خودشون رو درست می کنن و رفتارشون مثل اوناست خیلی بدم میادا ولی مورد اولی از نظر من چندش آور تره!!!
* چقققدر دنبال خونه گشتن سخته. امروز به همراه شیوا قرار بود بریم بگردیم تا واسه اون و خواهرش یه خونه پیدا کنیم. (شیوا و سیما هم شهرستانی هستند) اونام دنبال یه خونه مجردی و جمع و جور میگشتن. واسه همینم این مشاورین املاک ما رو میبردن خونه هایی که قبلا مجردا توشون زندگی کرده بودن و یا اینکه دارن زندگی می کنن و میخوان به زودی تخلیه کنن!
خداپیش چشمتون روز بد نبینه! من تا حالا همچین خونه های تمیزی(!!!) توی عمرم ندیده بودم! ما امروز سه تا خونه پسرای مجرد رو دیدیم که هنوز ساکن بودن و میخواستن به زودی تخلیه کنن (مشاور املاکی هم با ما بودا فکرای بد بد نکنین!!!)
واااای خدای من. من موندم اینا چه جوری توی اون خونه ها زندگی می کنن؟! باور کنین خونه ها اونقدر کثیف و دربر هم برهم بود که من یکی اصلا روم نمیشد برم تو!!! همه وسایل خونه کثیف بودن. یه عالمه لباس!!! و وسایل اصلاح و ورق ریخته بود وسط خونه!!! از همه جالبتر اینکه در اقصا نقاط قالی و بعضا روفرشی هایی که انداخته بودن لک و لوک غذاها و چایی دیده میشد!!! و جالبتر از اون اینکه بخشهای مختلفی از قالی/فرش/موکت توسط ته قابلمه ها و کتریا سوخته و حتی پاره شده بود!!!
حالا دیگه از درو دیوار خونه و وضعیت سطل آشغال چیزی نگیم بهتره:) خدا وکیلی من یکی اصلا باورم نمیشد! درسته آدم گاهی اوقات مثلا وقت نمیکنه همون شب ظرفا رو بشوره یا آشغالا رو بذاره دم در ولی نه دیگه این حد!!!
بابا ما توی خوابگاه خودمون ۲ بار در طول ترم موکت اتاقمون رو میشتیم و آخر هفته هم حتما یخچال رو. بعدشم ما اونجا حتی انواع و اقسام ترشیها رو هم درست میکردیم. خیلیا که می اومدن اتاق ما مهمونی می گفت اتاق شما عین خونه هاییه که توش مامان هست:دی
خلاصه اینکه من و شیوا بسی بسیار خندیدیم:) از طرفی اونها چون میدونستن قرار بیان خونه رو ببینین اکثرشون مرتب و با لباس بیرون وایستاده بودن!!! خداپیش آدم باورشون نمیشد این پسره با این تیپ و با این کت و شلوار اونطوری شلخته زندگی کنه!! مثل اینکه این قانون درسته که پسرا فقط موقع بیرون رفتنی به خودشون میرسن:):) البته همون طور که اذعان کردن سرعت عملشون بالاست! خدا رو چه دیدی. شاید مثلا ظرف ۲۰ دقیقه اتاقشون رو هم تمیز کنن!! یاد دوستم فاطمه افتادم که داداشش متالورژی شریف میخوند و به خواهرش گفته بود که یه بار دیده بود کتریش نیست!!! بعد که تحقیق کرده بود کاشف به عمل اومده بود که همه ظرفای اتاق کثیف بوده و هم اتاقیشم توی کتریش کباب خوابگاه رو گرم کرده بود و خورده بود:):):):)
* خیلی دلم میخواد متن کامل این شعر رو داشته باشم از سلمان هراتی هست. حتی توی گوگل هم سرچ کردم ولی پیداش نکردم. اگه كسي داره واسه منم بفرسته. مرسي:)
«... آه! ای کبوتر سپید من
کاش
مردمان روزگار ما
چون تو یک دل سپید و ساده داشتند
آی کودکان ساده سیاه!
چه می کنید؟
من دلم برایتان گرفته است»
«... بی شک سال آینده سال ماست
سال را ما تعیین می کنیم
حتما ً باید سال کبوتر باشد...»
*كولي كنار آتش:
قصهِ آتش يك قصهي قديمي است. مال_ آن زمان كه دنيا تاريك بود و شيطان هنوز آسمان_ پر از ستارهاش را نساخته بود و هيچ كس روي_ زمين نبود. الا زني و مردي، زن مردش را گم ميكند، دلتنگ در جستجوي او كورمال كورمال ميگردد، آه مي كشد. آه هاي زن به آسمان ميروند و نطفهي_ خورشيد بسته مي شود. حالا زن در روشنايي كمرنگ_ دنيا بهتر ميتواند بگردد. ميگردد. ميگردد و سرانجام پيدايش ميكند. مرد خيره به آب بركهاي تا تصوير خودش را ببيند. زن كنارش مينشيند با او حرف ميزند، روزگار_ گذشته را به خاطرش ميآورد، اما او انگار نه انگار، فقط هرازگاهي برميگشته و به چشمان زن نگاه ميكرده تا فقط تصوير خودش را ببيند. زن ديگر خسته ميشود. دهانش را ميبندد. حرف نميزند. گريه نميكند. آههايش توي خودش جمع ميشوند و يك روز از درون شعله ميكشد. گُر ميگيرد.
اين اولين آتش_ روي_ زمين است. اولين آتش كه اولين مرد_ دنيا ميتواند خودش را با آن گرم كند.
* عجب عکسیه این: از ارایه خدمات به بدحجاب معذوریم :-)
* کشف جدید خودمان را توی دنیای موسیقی به شما معرفی میکنم: Belle Perez :) من جدیدا آهنگاش رو گوش دادم و واقعا خوشم اومد. اینجا توی گوگل یکسری از آهنگاش رو میتونین بشنوید.
راستي گفتم موسيقي. يكسري كشفيات ديگر هم داشتيم كه نيمه اكتشاف بودند البته. مثل اينكه Dido را هي چه بيشتر گوش دادم ازش بيشتر خوشم اومد. بيش از پيش از اين christina aguilera متفر شديم! واي خدا چقدر اين دختر جلفه! من تا حالا جلف تر اين خواننده نديدم به خدا! با اون لباساي مسخره و آهنگاي مسخره ترش! به عكساش توي اينجا نگاه نكنين!!! بايد ترانه هاش رو ببينين و بعد قضاوت كنيد!!!
* ماجرای اختلاس 1000 میلیاردی بانک پارسیان:
خب، این روی نشان داده شده قضیه است، یک روی پنهان هم دارد و اینکه در سیستم عمیلات بانکی کل کشور که کل دارایی این سیستم بانکی چیزی حدود 72000 میلیارد تومان است، چطور ممکن است که یکی 1.5 درصد این حجم پول را جابجا کند (نه جابجای وجه نقد، بلکه جابجایی دفتری) و هیچ کسی در هیچ کجایی نفهمد و یک هو از آسمان یک سری نازل شوند و مردم را نجات دهند! خب، حالا یک بعد دیگر قضیه : طبق تبصره 7 ، ماده 32 بانک های خصوصی هیچ بانک خصوصی حق واگذاری بیش از 10 درصد سهام خود را به افراد حقوقی و حقیقی ندارد! حالا این تبصره و ماده در بورس تهران هم وجود دارد و مربوط به مالکیت معنوی بانک های خصوصی ست، حالا یک بابایی می رود از ایران خودرو 30 درصد سهام بانک پارسیان را می خرد و تحت نام کنسرسیوم (شراکت چند شرکت یا چند فرد) اقدام به معامله ناچیز 400 میلیاردی می کند، هیچ کس هم نمی فهمد و همه فکر می کنند که دارد ای پی اس جابجا می شود و اصولا سی میلیون سهم یک بانک هم حتما جابجایی اش اصلا توجه برانگیز نیست! بگذریم...
* مسابقه آواز خوانی رپی ها در ناف تهران! (از وبلاگ بهمن هدایتی)
-چندهفته قبل داشتم با موتور از يکی از خيابانهای شمال شهر(شمال شهر يعنی بالای ميدون ونک! دائره المعارف کلاشينکف!) رد می شدم،متوجه شلوغی عجيبی در يک فضای سبز کوچک دیدم، این فضا عبارت بود از يک زمين قناس که بين چند برج و خانه ويلايی محصور شده بود،سريع کلاشينکف را مسلح کردم-يعنی دوربينم!- و پريدم پايين...واقعا که همه چی توی اين شهر شلوغ پيدا می شه: فستيوال آواز خوانی رپی ها! کاملا جدی و منظم و...!
ادامه متن...
* کپی رررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایت ...
:: نوشته شده توسط زهرا
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 2:23 قبل از ظهر توسط
|
دختره بی جنبه !!!
* این مطلب واقعا علمیه ها. سعی کنین مثل من بی جنبه بازی در نیارید و ۱ ساعت نخندید:) خدا وکیلی به جرات میتونم بگم یکی از بامزه ترین مطالبی بود که طی این دو سه ماهه خوندم. واقعا محشره. بازم تاکید میکنم این مطلب کاملا جدی و علمی هست. حالا من دختر بی جنبه ای هستم شما نیاشید:)
* امشب ما توی خونه مون احیا داریم. یعنی بابام زنگ زد اینو گفت. فکر کنین چقققدر زور داره آدم توی خونه شون احیا باشه و غذای مورد علاقه شم مامانش بپزه و (قیمه) اونوقت خودش بشینه اینجا حلیم بخره و بخوره!!! اونهم آدمی به شیکمویی من!!!
حالا من هی میگم شیکموام شما باور نکنین. این عکسهای مینی ژوپ رو که میدیدم از این خوردنیهای خوشششمزه شمالی، واقعا قیافه ام شکل اون شکلک یاهو مسنجر شد که دهنش داره آب میاد و اطراف و اکنافش آب میباره :دی یعنی واقعا محشره ها اممممممممم...
* گفتم خونه... دیشب آبجی کوچیکه ام زنگ بود میگفت که حرفای خصوصی بابا و مامان رو شنیده. میگفت اونا همش نگران توان و مامانم یه خواب بد راجع به تو دیده بود... میگفت همش میگفتن زهرا چیکار میکنه؟ چرا کاراش گیره؟! چرا اینقدر نگرانه و این حرفا... هیچوقت فکر نمیکردم باعث نگرانی مامانم بشم اونم تا این حد که بخواد برام خواب ببینه و نگرانم بشه...
طفلی مامانم سنی نداره. توی دهه چهارم زندگیش هنوزم باید نگران ماها باشه:((
* گفتم آبجی کوچیکه؟! این صابخونه ما چن تا نوه داره که خیلی ریزه میزه اند. وقتی هم میان خونش قدشون نمیرسه زنگ بالای آیفون رو بزنن و همیشه زنگ منو میزنن. این وسط یه دخمله هست که من خیلی دوستش میدارم. ۵ سالشه. صداشم کپی آبجی کوچیکه من هست. البته آبجی کوچیکه من راهنمایی میخونه ولی خوب اونم قدش کوتاهه. واسه همین هر وقت این نخمله زنگ میزنه و گوشی رو برمیدارم یه لحظه دلم هوایی میشه که ای وای آبجی کوچیکه ام اینا اومدن و برم خونه رو مرتب کنم. یا اینکه هی هوس میکنم ای کاش الان مامان اینا اومده بودن و آبجی کوچیکه زودتر از اونا دویده بود و زنگو زده بود :((
* راستی اولین شب قدر ما فقط رفتیم توی یه مسجدی و چون پر پیرزن بود و مام جز معدود جوونایی بودیم که اونجا رفته بودیم مامور شدیم که واسه شون چایی بذاریم و چایی ببریم. حالا چون همه شونم از قضا ترک بودن مگه سیر می شدن؟! منه بیچاره به همراه یه دختره دیگه فقط کارمون شده بود سینی سینی چایی بردن. اون طفلیم ترکی حالیش نمیشد و کلا نمیفهمیدیم بالاخره از چایی خوششون اومده یا نه؟! تازه آخر شب فرصت کردیم مراسم رو به جا بیاریم اونم در حالیکه داشتیم از گرما و خستگی خفه می شدیم. فکر کنم بهتره من برم ترکی رو در حد محاوره یاد بگیرم. چون زن صابخونه مون هم اصلا فارسی بلد نیست و نه من میفهمم اون چی میگه و نه اون طفلی میتونه فارسی حرف بزنه:)
ولی دیشب خداییش خیلی خوب بود. هر چند دیشب هم اکثرا توی مسجد ترک بودن ولی ما برای خودمون رفتیم یک گوشه ای و خلوت کردیم و امر خطیر چایی آوردن افتاده بود گردن دو تا خانوم دیگه:)
با اینکه من خودم چایی خور حسابیم ها ولی واقعا در مقابل اینها کم آورده بودم:-) به جرات میتونم بگم هر کدوم از اون پیرزنا به طور متوسط 15 استکان چایی خوردن!!! اونم استکانای بزرگا!!
* از سایت آوای آزاد: اگر شوهر آدم برنامه نويس باشد...
شوهر: سلام،من Log in کردم.
زن: لباسی رو که صبح بهت گفتم خريدی؟
شوهر: Bad command or File name.
زن: ولی من صبح بهت تاکيد کرده بودم
شوهر: Syntax Error, Abort, Retry, Cancel.
زن: خوب حقوقتو چيکار کردی؟
شوهر: File in Use, Read only, Try after some Time.
زن: پس حداقل کارت عابر بانکتو بده به من.
شوهر: Sharing Violation, Access Denied.
زن: می دونی، ازدواج با تو واقعا يک تصميم اشتباه بود.
شوهر: Data Type Mismatch.
زن: تو يک موجود بدرد نخور هستی.
شوهر: By Default.
زن: پس حداقل بيا بريم بيرون يه چيزی بخوريم.
شوهر: Hard Disk Full.
زن: ببينم ميتونی بگی نقش من تو زندگی تو چيه؟
شوهر: Unknown Virus Detected.
زن: خب مادرم چی؟
شوهر: Unrecoverable Error.
زن: و رابطه تو با رئيست؟
شوهر: The only User with Write Permission.
زن: تو اصلا منو بيشتر دوست داری يا کامپيوترتو؟
شوهر: Too Many Parameters.
زن: خوب پس منم ميرم خونه بابام.
شوهر: Program Performed Illegal Operation, It will be Closed.
زن: خوب گوشاتو بازکن، من ديگه بر نميگردم!
شوهر: Close all Programs and Logout for another User.
زن: می دونی، صحبت کردن باتو فايده نداره، من رفتم.
شوهر: Its now Safe to Turn off your Computer
* از وبلاگ مرد رمانتیک با کلنگ: کمپانی نفتی نروژی "ستت اویل" که در بورس نیویورک لیست شده است با پرداخت 21 میلیون دلار جریمه برای حل و فصل اتهام آمریکا مبنی بر رشوه دادن به یک مقام دولتی ایران موافقت