تبليغاتX
خدا یکی... یار یکی... دل یکی...دلدار یکی

زخم های عشق >>

 

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت میبرد .

 مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند.ا

 مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود ....ا

 تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد . مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .ا

 تمساح پسر را با قدرت میکشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود , صدای فریاد مادر را شنید , به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت .ا

 پسر را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود .ا

 خبرنگاری که با کودک مصاحبه میکرد از و خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد .ا

 پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت : این زخم ها را دوست دارم  اینها خراش های عشق مادرم هستند ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 10:59 بعد از ظهر  توسط   | 

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من /

آن نشاط و نغمه و ترانه مرد ؟ /

 اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او /

 آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟ /

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد /

 از دورويي و جفاي ساكنان خاك /

 كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد /

 اي ستاره ها ، ستاره هاي خوب و پاك ..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 7:16 بعد از ظهر  توسط   | 

گاهي وقتا نگفتن ها بهترينه گفتنهاست ،

 نديدن بهترين ديدنهاست و بي خبري بهترين خبرهاست.....

 

و گاهي نيز رفتن بي وداع بهترين رفتنهاست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 7:14 بعد از ظهر  توسط   | 

سنگی فرود امد و ایینه را شکست ،

شیطان که کهنه شد به گمانم خدا شکست،

 ای موج انتحار مرا با خودت ببر،

 کشتی ارزوی مرا ناخدا شکست،

 دیوار زخم خورده برجی قدیمیم،

 یک لرزش دوباره فقط مانده تا شکست،

یا کرنشی به غرش توفان نما چو بید،

ای سرو سر فراز چمنزار یا شکست،

 باید در انتها به پلیدی سجود کرد ،

وقتی حریم عاشقی از ابتدا شکست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 7:12 بعد از ظهر  توسط   | 

سلام دوستان من مریم یا به قول بچه ها مرمری هستم.اون شعر احساس رو خودم گفتم دوست دارم نظر بدید و من رو خوشحال کنید...

خدانگهدار.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 5:7 بعد از ظهر  توسط   | 

.

ehsas

emshab mikham ehsasamo roye kaghaz berizam ,mikham ba bayane ehsasat khodamo az in divoonegi nejat bedam.nemidonam che chizi to saram dare migzare am khob midonam ke kheli halam bade...

ye hesi to vojodam mige bayad gerye koni

ama

akhe cheghadr?

har shab

har roz

vaghtam migzaro ho man mashghole gerye kardanam

ba gerye kardan fekr mikonam yeki ke por az rahmate o mehraboniye mano dar aghosh migire

azam hemayat mikone

navazesham mikone

roye gonehaye khisam dast mikeshe

bose i az jense golhaye bahari roye goneham ja mizare

vayyyyyyyyy

tame bosaro hamishe hes mikonam

va ba eftekhar goneye khisamo be hame neshon midam

 

maryam    1386/6/24

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 4:24 بعد از ظهر  توسط   | 

 

چشمی به چشمانم عجیب و مست دل می بست

 

                                 یعنی به رویا های دور از دست دل می بست    

 

او مهربان و ساده من لجباز و بی احساس

 

                                او باز تا آنجا که یادم هست دل می بست

 

با این که می فهمید من بی اعتنا هستم

 

                                بر دل  دلی که سال ها مردست دل می بست

 

گفتم که تا سه می شمارم بعد خواهم رفت

 

                               پنجاه نه تا انتهای شصت دل می بست

 

فردا دلم را شانه های شهر با خود برد

 

                             او باز هم بر جسم روی دست دل می بست

 

مردان پیر شهر می گفتند بعد از من

 

                           عاشق به هر چه کوچه ی بنبست دل می بست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 1:2 قبل از ظهر  توسط   | 

 

 

 

به   نام   خدا

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386 0:45 قبل از ظهر  توسط راضیه  |